باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

نخودی من و باباش

هفت ماهگی سخت

1392/11/19 13:23
نویسنده : مریم و حمید
169 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر نازنینم

ماشالا ماشالا واسه خودت خانمی شده

عزیزم مامان از تنبلیش بعد از یک ماه اومده وبلاگ دخترشو آپدیت کنه

البته شما هم خیلی شیطون و بازیگوش شدین و مامان فرصتش کم شده

امروز جمعه 18 بهمن و الان ساعت 23:10 و شما کنار من در آرامش خوابیدی

مامان قربون صدای نفسات بشه

چند روز بیشتر تا پایان 8 ماهگی باقی نمونده و شما به زودی 9 ماهه میشی دلبندم ولی همچنان از دندون خبری نیست و نه سینه خیر میری و نه چهاردست و پا،  البته ژستشو میگیری و روی چهار دست و پا می ایستی ولی موقع حرکت پاهات سر میخوره

ولی با همین وضعیت هم روی همه چیز شیرجه میزنی تا بگیریش خصوصن سر سفره غذا قابل کنترل نیستی به قول بابا حمید بخاطر همین غذا هم که شده راه میفتی به زودی

سلام دختر نازنینم

ماشالا ماشالا واسه خودت خانمی شده

عزیزم مامان از تنبلیش بعد از یک ماه اومده وبلاگ دخترشو آپدیت کنه

البته شما هم خیلی شیطون و بازیگوش شدین و مامان فرصتش کم شده

امروز جمعه 18 بهمن و الان ساعت 23:10 و شما کنار من در آرامش خوابیدی

مامان قربون صدای نفسات بشه

چند روز بیشتر تا پایان 8 ماهگی باقی نمونده و شما به زودی 9 ماهه میشی دلبندم ولی همچنان از دندون خبری نیست و نه سینه خیر میری و نه چهاردست و پا،  البته ژستشو میگیری و روی چهار دست و پا می ایستی ولی موقع حرکت پاهات سر میخوره

ولی با همین وضعیت هم روی همه چیز شیرجه میزنی تا بگیریش خصوصن سر سفره غذا قابل کنترل نیستی به قول بابا حمید بخاطر همین غذا هم که شده راه میفتی به زودی

الان چن روز یاد گرفتی دست میزنی و خیلی هم خوشگل دست میزنی تا میگیم دس دسی یا بشکن بزنیم تا اهنگ بشنوی شروع میکنی به دست زدن فدای دستای کوچولوت بشم

کمی برگردیم به عقب تر ما مان جون

تو ماهی که گذشت خیلی به هر سه ما سخت گذشت یه مریضی ویروسی گرفتی که سه شبانه روز تب داشتی و بیحال بودی که شب تا صبح مامان بابا کنارت بودن و گاهی دو بار در روز بردیمت دکتر و تا تبت قطع شد بدنت پر از دونه شد یه دونه هایی شبیه سرخچه

من و بابایی داغون بودیم تا اینکه یه آقا دکتر مهربون که اولین روز تولد شما هم شما رو معاینه کرده بود گفت ویروس و دو سه روز دیگه خوب میشه که همینم شد

شب تا صبح بالا سرت اشک میریختمو از خدا برات ارزوی سلامتی داشتم

نه تنها ما بلکه همه اطرافیان هم نگرانت بودن

خدا رو شکر که به خیر و خوشی گذشت

3 بهمن وقت آتلیه داشتی که تو هفته مریضیت بود و نشد بریم و هفته بعد شما رو بردیم

با کلی ذوق و شوق من و بابایی واست دکور انتخاب کردیم که متاسفانه عکس اول رو که گرفتیم شما دیگه همکاری نکردین برا عکسا بعدی

یدونه با بابایی گرفتی و یکی هم سه تایی واسه عکس تکی بعدی کلی همگی بالا پایین پریدیم تا گرفتیم با ست آتلیه هم که مامان سعیده جون واست بافته بود نزاشتی عکس بگیریم

و یه اتفاق سخت دیگه هم که افتاد شما از رو تخت مامان بابا افتادی پایین که مردمو زنده شدم هر وقت یادش میفتم اشکم در میاد

الان من و شما یه هفته است که رژیم فراورده های گاوی داریم تا مشخص بشه خشکی پاهات و صورتت از اونه یا چیز دیگه

این چند روز رو که خیلی خوب بودی

انشالا دیگه از این به بعد با خبرای خوش بیام برات بنویسم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)